
داشتیم با گری حرف میزدیم... شب از نیمه گذشته بود. سرعت سامان خیلی خیلی زیاد بود. تیک یور تایم* روی ریپیت. بهشت تقاطع مدرس - همت زیر پای ما! خسته بودم. همه شب خسته بودم. همه روز خسته بودم. نمیتونستم سگرمهها رو باز کنم. اشک نمیاومد پایین و صرفن تبدیل به سردرد مزمن همیشگی شده بود توی سرم. واژهها خودشون رو زنجیر کرده بودن توی مغزم. شب قبلش با عزیز کوهنوردم گپ زده بودیم و وسط گپ زدن حرف رسیده بود به پیادهروی از افجه تا بلده! و من ناگهانی خاموش شده بودم!...
ادامه مطلب