دو. آدمها ترسهایشان را برمیدارند میگذارند توی چمدانشان. همهجا با خودشان میبرند... از این رابطه به آن رابطه، از این آدم به آن آدم. بعد درست همان راه قبلی را هم میروند و همان حماقت بلکه هم بدتر. و ترسشان هم ... سرشان میآید لابد!
سه. یادم رفته بود رویایی داشتم از ارتباط بیکلام... خیلی چیزها که دوست داشتم یادم رفته بود. حل شده بود همه آن فیچرها در عشق به کسی به چیزی... بعد *بوووم* اتفاق افتاد... گفت بخواه! میدهد! من خندیدم که هزار ویژگیست! صاف براساس قالب تراشید! و نشانم داد! آنِ من نبود!
چهار. قهقه زدم! «چی میگه این ... فلانی؟!!!» دیدن تمام چیزهایی که نماد «حماقت» بود و چقدر لوث شد... چقدر همه آن ادبیاتِ خاص، دم دستی و هرجایی شده بود. درد داشتم؟ نه آنطور که شاید! مثل اعرابیای بودم که علی بر دوش محمد بتش را شکسته بود! و دنیا هنوز دنیا بود!
پنج. بهار آمد مرخصی... مرخصیش شد آزادی... خبر پُرم کرد از شادی... کسی نبود بفهمد... تنها بودم. به وفای امین فکر کردم... به عشق... به مردانی که پای عشق میایستند... همیشه این زنها بودند که پای عشق میایستاند نه؟ پای سختیها... یک مرد اما زنانه ایستاد.
