روزگاری یک پروشات...

خرید بک لینک
داشتیم با گری حرف میزدیم... شب از نیمه گذشته بود. سرعت سامان خیلی خیلی زیاد بود. تیک یور تایم* روی ریپیت. بهشت تقاطع مدرس - همت زیر پای ما!خسته بودم. همه شب خسته بودم. همه روز خسته بودم. نمیتونستم سگرمه‌ها رو باز کنم. اشک‌ نمی‌اومد پایین و صرفن تبدیل به سردرد مزمن همیشگی شده بود توی سرم. واژه‌ها خودشون رو زنجیر کرده بودن توی مغزم.شب قبلش با عزیز کوه‌نوردم گپ زده بودیم و وسط گپ زدن حرف رسیده بود به پیاده‌روی از افجه تا بلده! و من ناگهانی خاموش شده بودم! روزگاری یک پروشات......ادامه مطلب

ما را در سایت روزگاری یک پروشات... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 13:23

خیلی ناگهانی اتفاق افتاد... رها شدن را میگویم. خیلی ناگهانی بود. خبر فوت رو که شنیدم مطمئنم که هنوز درگیر بودم... از خودم پرسیدم باید خبر بدهم یا نه. خبر ندادم. بعد تمام شد.سکون مرگ چیز غریبی است. انگار همه ده روز گذشته بخشی جدا از زندگی من و ال بوده... شنیدن خبر... بیست و چهار ساعت منقبض تا رسیدنش به تهران... مراسم... رفتنش... حالا انگار کن همه چیز گذشته باشد. من گذشته باشم. او گذشته باشد.صرفن از درد وحشتناک گردن و دست و بهم‌ریختگی روده می‌فهمم که چیز روزگاری یک پروشات......ادامه مطلب

ما را در سایت روزگاری یک پروشات... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 13:23

یک. مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود! ما که مومن نیستیم اما از یک سوراخ هزار بار....دو. آدم‌ها ترسهایشان را برمیدارند میگذارند توی چمدانشان. همه‌جا با خودشان میبرند... از این رابطه به آن رابطه، از این آدم به آن آدم. بعد درست همان راه قبلی را هم میروند و همان حماقت بلکه هم بدتر. و ترسشان هم ... سرشان می‌آید لابد!سه. یادم رفته بود رویایی داشتم از ارتباط بیکلام... خیلی چیزها که دوست داشتم یادم رفته بود. حل شده بود همه آن فیچرها در عشق به کسی به چیزی... روزگاری یک پروشات......ادامه مطلب

ما را در سایت روزگاری یک پروشات... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 13:23

وبلاگهای قدیمی عزیز... چه دلتنگتان هستم روزگاری یک پروشات......

ما را در سایت روزگاری یک پروشات... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 17:57

شبهای تهران... میان یک جمع که با هرکدامش هزار قصه هست طور دیگری است. مینشینی کنار آدمها و تماشایشان میکنی... قصهها پخش میشوند در هوا... هزار حباب بالای سر هر کداممان هست. از هزار فکر و محاسبهای که در لحظه انجام میدهیم.نشستهم کنار میز... نزدیکتر به یار جوانی که خنیاگر غمگینی درونش پنهان است. و دختر میآید. در نگاه اول زیبارو نیست. دلنشین چرا... و خسته است. منتهای خستگیست. سر دیگر میز مینشیند. هیچ نمیخواهد... میتوانم عمق جراحت را ببینم. خنیاگر جوانم آرام زمزمه میکند «اکس».دوست دارم بروم بنشینم کنارش. در آغوشش بگیرم. و به او بگویم خنیاگر جوانش، خامتر از آنست که عشق را بفهمد... که شوریدهسر است و ناگزیر پرهایش را گشوده که به خورشید برسد. دوست دارم به او بگویم من هم مثل تو میدانم که خورشید با مومهای بالش چه خاهد کرد... اما ایکاروس جوان، رفتنی است...دختر اما خسته است. چشمهایش را پشت عینکش پنهان کرده. دور نشسته... بلند و والا... شاهزادهیست که از قرمانروایی خسته است... و کسی نیست آغوشی برایش بگشاید که شاید دمی... بیاساید.* عنوان: چندی پیش برایم یک ایمیل آمد درباره انجام کاری در زمینه اچ آر...  + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱:۲۸ ق.ظ توسط پروشات  |  روزگاری یک پروشات......ادامه مطلب

ما را در سایت روزگاری یک پروشات... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:24

صفحه بندی